شمارهٔ ۲۲۶
که میگوید که چشمش نرگسینستکه میگوید که زلفش عنبرینست
گیاهی را چه نسبت با دو چشمشتوان کردن دلم زان رو حزینست
دو ابرویش هلال عید خوانندرخش را چون بگویم یاسمینست
چه نسبت زلف او با مشک و عنبرکه بوی او مرا دنیی و دینست
دو زلفش همچو شب بر روی خورشیدز سر تا پا هزارش آفرنیست
به وصلم گر نوازد بهتر آنستصلاح کار ما باری در اینست
مرا گویند ترک عشق او گوینمییارم که یارم نازنینست
ز دل بیرون نیارم کرد مهرشکه عشقش در دلم نقش نگینست
جهان گشتم بسی در عشق رویشمرا مهر رخ او دل گزینست
جفا بر من بسی کرد آن ستمگرهمانا گردش گردون برینست
نمیسوزد دلش بر حال زارمچه چاره چونکه آن دل آهنینست