شمارهٔ ۲۲۵
عشق تو مرا در دل و جان نقش نگینستمهر رخ خوب تو بلای دل و دینست
چشم تو خطا کرد که خون دل ما ریختالّا نه خطا زان مه خورشید جبینست
دل کار خطا کرد که در زلف تو آویختزیرا که در آن زلف سراسر همه چینست
یک دوست ندارم به جهان در غم رویتدشمن چه توان گفت که یک روی زمینست
در دل بجز از مهر رخ خواب تواَم نیستچشم تو چرا با من بیچاره به کینست
گر وعدهٔ دیدار ندادی دل ما راهر وعده که دادی نه چنان بود چنینست
گفتند وفا در دل او نیست نه آن بودامّید من و عهد تو ای دوست همینست
در کار غم عشق تو کردم دل و دین رادل رفت و اگر جان برود بنده رهینست
خواهم که شوم خاک سر کوی تو ای دوستلکن چه کنم دشمن بدخو به کمینست
ما دل به جفاهای جهانی بنهادیمگر میل تو ای دلبر بدمهر بدینست