گنج

شمارهٔ ۲۲۴

قافیه: ونست۷ بیت
بیا که دیدهٔ ما بی رخ تو پُر خونستز خون دیده، تو گویی کنار جیحونست
اگرچه نیست تو را مهر و دوستی با منبه جان دوست که ما را ارادت افزونست
مثل زنند که دل را به دل بُوَد راهیمیان ما نه چنانست دلبرا چونست
نشان صورت او، دیده‌ام نیارد دادکه لطف قدرت پروردگار بی چونست
اگرچه لیلی وقتست او چه غم داردز حال درد دلی کان به حال مجنونست
تو در تنعّم و شادی وصل دلدارانببخش بر دل آن خسته‌ای که محزونست
مرا قدی چو الف بود در غم هجرانببین که پشت جهانی ز بار غم چونست