شمارهٔ ۲۲۳
درد عشقی که ز هجران تو بر جان منستچون دهم پیش کسی شرح که درمان منست
در فراق گل روی تو فغان میدارمدر دلت گشت که این بلبل بستان منست
سر نهادم به سر راه تو عشقت میگفتاو نه مردیست که اندر خور میدان منست
چون سکندر هوس آب حیاتم میبودگفت آن قطرهای از چشمهٔ حیوان منست
نسبت گل به رخش کردم و لاحول کنانگفت آری ورقی هم ز گلستان منست
بوی عنبر به مشام من دلخسته رسیدگفتم این بوی خوش از طرّه جانان منست
دل عشّاق که در زلف بتان میبندندشد یقینم که همه در خم چوگان منست
سالها تا ز غم عشق تو سرگردانمخود نگفتی که جهان بی سر و سامان منست
خاطرم جمع نشد تا ز برم دور شدیبه غلط گوی که این جمع پریشان منست