شمارهٔ ۲۲۲
دردمندیم و لب لعل تو درمان منستوآتشی از لب دلجوی تو بر جان منست
مشکل آنست که در دست و دلم را در جانحاصلی نیست چو این دل نه به فرمان منست
دل و دینم بربود او و رخ از من پوشیدبی وفایی چه کنم عادت جانان منست
شب همه شب ز خیال تو نمییارم خفتروز تا شب به سر کوی تو افغان منست
زاری ما به فلک رفت و به گوشت نرسیدهیچ شک نیست که از بخت پریشان منست
جور بیگانه به هر حال توانم بردنمشکل آنست که فریاد ز خویشان منست
شد جهان بی سر و سامان و به غورش نرسیدچه توان کرد چو این خوی جهانبان منست