شمارهٔ ۲۲۱
به روز بازپسین و به صبحگاه الستکه ذکر و نام تو همواره بر زبان منست
به خاک پای تو سوگند میتوانم خوردکه غیر باد نداریم از غمت در دست
ز دیده خون فراقم گشود بر رخ زرددرِ وصال به یکباره بر رخم دربست
ز پیش دیده چو برخاست سرو سیم اندامنهال قامت او در دو چشم ما بنشست
مرا به باده چه حاجت بود که در عشقتز بوی زلف تو هستیم دایماً سرمست