شمارهٔ ۲۲۰
این رخ دلبند تو ماه تمام منستخال سیهکار تو دانه و دام منست
روشنی وصل تو نیست چو صبح رختزلف پریشان تو تیره چو شام منست
از لب جان بخش تو هست مرا زندگیمایهٔ آب حیات گفت ز جام منست
از تو جدا گشتنم گرچه به ناکام بودلعل لب شاهدان نیک به کام منست
شهد وصالش نگر در دهن دیگریستصبر ز هجران تو تلخ به کام منست
من دو جهان را فدا کردهام و مشکل آنکان بت دلخواه را ننگ ز نام منست
وز پی آن تندخو گشت بسی دل کنونآهوی شیرافکنش شکر که رام منست