شمارهٔ ۲۱۹
فاش شد در دو جهان کاو به جهان یار منستآفت هر دو جهان آن بت عیار منست
در غم و حسرت دیدار تو جانا همه شبآنچه در خواب نشد دیدهٔ بیدار منست
سرو در باغ وفا با همه دستان که دروستکی کجا قامت او چون قد دلدار منست
بی وفایی مکن ای دوست که از جور غمتکار من راست به کام دل اغیار منست
من بیچاره نزارم ز غمش از چه سببآن بت عهدشکن در پی آزار منست
با همه تندی و بدخویی و پیمان شکنیمونس جان و امید دل افگار منست
هر که ما را دگر از صحبت گل منع کندنیک دانند که در هر دو جهان خار منست