شمارهٔ ۲۱۸
آتشی کز غم هجران تو بر جان منستزآن شرر در دو جهان ناله و افغان منست
دردم ار هست ز هجر تو نگارا دانملب جان بخش بتم مایهٔ درمان منست
چون بدیدم سر زلفین تو گفتم ای دلحال او بین بتر از حال پریشان منست
چاره صبرست مرا در غم هجران چه کنمدل سرگشته خدا را نه به فرمان منست
دوش همچون مه ده چار برآمد بر بامگفتم ای دیده ببین آن رخ جانان منست
گفتم از عید رخت چند بعیدم داریگفت این لاشه بسی عید که قربان منست
گفتمش تا به کیاَم در غم هجران داریگفت بسیار کسی بی سر و سامان منست
گفتمش هم نظری کن تو بر احوال جهانگفت در کوی غمم او ز گدایان منست
از جهان داریت ار نیست ملالی صنماچه شود گر تو بگویی که جهان زان منست