شمارهٔ ۲۱۷
بخت سرگشتهام نه یار منستبس ستمکار چون نگار منست
بوی زلف نگار روحانیمونس جان بیقرار منست
همچو زلفش فتادهام در پایسرکش آن سرو جویبار منست
زلف عنبرفشان شبرنگشبس پریشان چو روزگار منست
صبر فرمود یارم اندر عشقصبر در عاشقی نه کار منست
عشق با صبر درنیامیزدای عزیزان نه اختیار منست
آنکه مَنعم کند همی در عشقاو نه یار منست، بار منست
گفتم از چشم تو جهان مستستگفت از غایت خمار منست
گر برانی به لفظ نام جهاندر جهان جمله اعتبار منست
گفتم ای سرو دیده منتظرستگفت شک نیست یار یار منست
بی رخ دوست در چمن باریگل رنگین به دیده خار منست