شمارهٔ ۲۲
ای رخت آیینهٔ لطف خدازلف تو دلبند و لعلت دلگشا
پادشاه ملک حسنی از کرمرحمتی کن بر گدا ای پادشا
از وجود خویشتن بیگانهامتا شدم با عشق رویت آشنا
ذرّهوارم پیش خورشید رُخَتعاجز و سرگشته از روی هوا
روزِ میدان گرد نعل مرکبتمیشود در چشم عالم توتیا
بر جفایت دل نهادم کز حبیببر امید وصل خوش باشد جفا
قهر تو خوشتر که لطف دیگریاز تو نفرین به که از غیری دعا
غم مبادت کز تو گر آید غمیبا خیالت شاد میدارد مرا
چون جهان وقعی ندارد پیش تومن کجا و حضرت سلطان کجا