شمارهٔ ۲۱
نیست نظر به سوی کس جز رخ دوست دیده راباد به گوش او رسان حال دل رمیده را
از من دلرمیده گو ای بتِ دلستان منبارِ فراقِ تو شکست پشتِ دلِ خمیده را
گفت به تَرکِ ما بگو ورنه سَرَت به سَر شودترک بگو که چون کنم؟ یار به جان گُزیده را
گفت لبم گزیدهای من نگزم بجز شکربار دگر به ما نما آن شکر گزیده را
پند دهند ناصحان بند نهند عاقلاننیست نصیحتش قبول جامهٔ جاندریده را
چون نکشم عنای تو؟ چون نبرم جفای تو؟چاره ز جور چون بوَد؟ بندهٔ زرخریده را
دزد زند به کاروان مال بَرَد ز ساربانغم چه برد ازین و آن؟ مرد ره جریده را
جان منست لعل تو زود رسان بدان مراگفت چه حاصل ای جهان! جانِ به لب رسیده را
در هوس وصال تو مرغ دلم هوا گرفتکیست که با تن آورد مرغ دل پریده را