گنج

شمارهٔ ۲۳

گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفانکند با دل سرگشتهٔ ما غیر جفا
چون همه کار جهان، بنده به کامش خواهداز چه رو می‌نکند کام دل خسته روا
ما نهادیم سری در قدمت سرو روانراست گو از چه کِشی ای دل و دین سر تو ز ما
بگذشتی و زدی آتش مهری به دلمآن نه بالاست که هست او به دل خسته بلا
پادشاهی به جهان از کرمت کم نشودگر کنی از سر لطفت نظری سوی گدا
گر تو را با من بیچارهٔ مسکین جنگستچه کنم با تو که ما را سر صلحست و صفا
نام مشک ختنی برد زبانم گوییبوی زلف تو شنیدم همه از باد صبا
دوش در ماه رخ او نظری می‌کردمچون بدیدم به مه ای دوست کجا تا به کجا
من به ظلمات شب هجر تو تا کی باشمبی رخ دوست نباشد به جهان نور و ضیا