شمارهٔ ۲۱۲
سر من در غم سودای تو بی سامانستدرد من در غم هجران تو بی درمانست
دل اگر بردی و بازم ندهی نیست عجبکار دل سهل بود لیک سخن در جانست
گر به وصلم بنوازی چه شود ای دلبرسایهٔ لطف عمیم تو به بسیارانست
تو به خواب خوش و فارغ ز دل سوختگانکه همه شب به سر کوی تو صد افغانست
بار بسیار از ایام مرا هست به دللیک بار غم هجر تو مرا بار آنست
گرچه در پیش دلم عشق تو بس جانسوزستمشکل آنست که پیشت غم ما آسانست
خبرت نیست نگارا تو که از شدّت هجرخون دل در غمت از دیدهٔ ما بارانست
ز جفای تو شدم گرد جهان سرگردانتو وفا کن که وفا عادت دلدارانست
چه غمت گر چو من و صد نبود در عالمزآنکه با هجر رخت ساخته، غمخوارانست