گنج

شمارهٔ ۲۱۱

بیا که آتش عشقم ز هجر در جانستبیا که درد دلم را وصال درمانست
صبا برو بر دلبر سلام من برسانبگو بیا که جهان از غم تو ویرانست
وفا بریدی و عهدم به باد بردادیطریق عهد شکستن نه کار مردانست
دلا توقّع یاری مدار ازین دورانکه نام عهد نباشد چه جای پیمانست
به درد عشق رخت بر جهان ترحّم کنکه دوست نیست یکی دشمنم فراوانست
چه نیکبخت کسانی که اهل وصل تواَندچو بخت یار نباشد مرا چه تاوانست
اگرچه دشمن بدگو سرآمدست به جورتو پای دار دلا زآنکه دست ایشانست
اگر جهان همه طوفان بود به دولت دوستچو نوح هست به دستم چه غم ز طوفانست