شمارهٔ ۲۰۵
اوصاف جمال تو مرا ورد زبانستیاد لب جان پرور تو مونس جانست
خون جگر سوختهام در غم هجرانبی روی تو از دیدهٔ غمدیده روانست
تسکین دل خسته ما آن رخ زیباستیاقوت لب لعل تواَم قوت روانست
یک دم ز خیالم نرود قامت زیباشدر دیدهٔ ما جای چنان سرو روانست
گفتیم گذشت او مگر از جور و ستم لیکچون نیک بدیدیم همانست همانست
ای دل خبرت نیست که آن دلبر فتاندل با دگری دارد و با ما به زبانست
از هجر خیالی شدهام کان رخ مهوشعمریست که از دیدهٔ غمدیده نهانست
بازآی مکن بیش تعلّل که ز حد رفتباری که ز هجران تو بر جان جهانست
بار غم هجر تو به دل بود همه باربارش نتوان گفت که انبار گرانست