گنج

شمارهٔ ۲۰۴

قافیه: انست۱۰ بیت
بنای خاطر ما از غم تو ویرانستز سوز عشق رخت آتشیم در جانست
اگر ز من طلبد جان از او دریغم نیستهزار جان عزیزم فدای جانانست
به عید روی تو گفتم به دل چه چاره کنمجواب داد که جز جان تو را چه قربانست
بیا که در شب وصل تو جان شیرین رانهاده بر کف دستم که تا چه فرمانست
شده ملول طبیبان عالم از دردماز آن که درد مرا روز وصل درمانست
ز وصل خویش تو مجموع کن دل ما راکه خاطرم چو سر زلف تو پریشانست
قدم ز سر کنم و راه شوق بسپارمکه راه کعبهٔ مقصودم از بیابانست
کدام بلبل خوشگو چو من بود در باغکدام گل چو رخ دوست در گلستانست
سزد که گر نرود پای نارون که دگرخجل ز قامت رعناش سرو بستانست
بیا ز یاد غمش گو که بر گل رویششنیده‌ای که جهانی هزار دستانست