شمارهٔ ۱۹۴
در سینهٔ من مهر تو ای ماه تمامستدل را لب جان پرور تو غایت کامست
بی نرگس مست تو مرا کار خرابستبی زلف چو شام تو مرا روز چو شامست
تنها نه من خسته به دام تو اسیرمآن دل که گرفتار غمت نیست کدامست
سودای وصال تو همی پختم و دل گفتاین خام طمع بر سر اندیشهٔ خامست
هرچند که ماه فلک از مهر منیر استزیبا رخ چون ماه تو را مهر غلامست
گفتند چه خواهد دلت از دنیی و عقبیدل گفت مرا وصل دلارام تمامست
هرکس به جهان کام و مرادی طلبیدندما را به جهان جز غم روی تو حرامست