گنج

شمارهٔ ۱۹۳

قافیه: امست۹ بیت
چمن بی بلبل و بی گل حرامستصبوح آن به چشم ما چو شامست
تو از من گر نیاری یاد هرگزچرا شوق رخت جانا مدامست
اگرچه خون ما بر تو حلالستز عشقت خواب و خور بر ما حرامست
ز بس خونی که خوردم در فراقتمرا خون دل از دیده به جامست
دل مسکین سرگردان ز عشقتبه زلف سرکشت دایم به دامست
ببستم دل به زلف و خالت ای جانیقین دانم که از سودای خامست
شدم خاک رهت ای آفتابمز لطفت یک نظر بر ما تمامست
ندارم در جهان باری پناهیدل من را سر زلفت مُقامست
به بستان شاد بگذر ای گل اندامکه بر سرو چمن پیشت قیامست