شمارهٔ ۱۹۲
صبوح روی تو بر ما دوامستشب هجران تو بر ما چو شامست
هرآن کو نیست عاشق بر جمالتدر این عالم بگو تا خود کدامست
دل مسکین من همچون کبوتربه شست زلف مهرویان به دامست
طبیبم شربتی از پخته فرمودکه ای مسکین تو را سودای خامست
از آن شربت که دادم، در قیامتهنوزم تلخی هجران به کامست
ز عشق روی چون خورشیدت ای جاندو چشمم بر می و مطرب مدامست
ز عشقش در جهان بدنام گشتمکه عاشق را نمیداند چه نامست
تو را جز من بسی دلدار باشدمرا غیر از وصال تو چه کامست
اگرچه فارغی از حال زارمدعای دولتت بر ما مدامست
بحمدالله در این ایام دولتکه چرخ توسن بدخوی رامست
چرا خون دلم بر تو حلالستچرا در عشق تو خوابم حرامست