شمارهٔ ۱۹۱
دل من در سر زلفت به دامستبه عشقت خواب در چشمم حرامست
هوای زلف تو پختم خرد گفتکه این اندیشه از سودای خامست
کسی کاو بر رخ خوبت نگارانه عاشق گشت همچون من کدامست؟
به باغ جان ما هر سرو آزادبه پیش قامتت بر وی قیامست
ز لعل جان فزایت بی نصیبمدعای دولتت بر من دوامست
نظر فرما که خاک راه گشتمز دلبر یک نظر بر ما تمامست
ندارد با من آن دلبر وفا لیکجهان از جان و دل باری غلامست
تو میدانی که بر من روز هجرانچو زلف کافرت دایم چو شامست
مزن سنگ فراقت بر دل منکه روشن خاطر من همچو جامست
اگر کام تو دشمن کامیم بودتو را ای جان جهان حالی به کامست