گنج

شمارهٔ ۱۸۹

پیش رخسار چو خورشید تو مردن سهلستجان شیرین به لب دوست سپردن سهلست
دل ببردی ز من خسته و دادی بر باددل درویش نگه دار که بردن سهلست
دل ما را ز سر کوی فنا ای دل و دینبه یکی بوسه ز لب باز خریدن سهلست
غمزه‌اش با من مسکین به اشارت می‌گفتپیش من از تو خور و خواب ربودن سهلست
ترک جان و سر و مال ارچه که مشکل کارستترک آن جمله به دیدار تو کردن سهلست
گر امیدی به شب وصل تو بودی ما راخون دل در غم هجران تو خوردن سهلست
چون به یک پیک نظر از تو جهانی چاکرعاشقی را رخ گلرنگ نمودن سهلست