شمارهٔ ۱۸۶
کارم بشد از دست ندانم که چه حالستباری دلم از هجر تو در عین ملالست
گفتم که شبی زلف تو گیرم خردم گفتباز این چه پریشانی و سودای محالست
تا دامن وصل از من دلخسته کشیدیدر پیرهن هجر تنم نقش خیالست
عمریست که غمناکم و دلشاد نگشتماز اختر شوریده که در عین وبالست
گر یوسف یعقوب جمال تو ببیندانگشت تحیر بگزد کاین چه جمالست
گیرم که وصال تو بدین بنده حرامستخون دل من ریخته ای، از چه حلالست
بر حسن مکن تکیه که چون باز کنی چشمزیبایی دنیا همه در عین زوالست
رنجور فراقم به عیادت قدمی نهکاین سوخته دل زنده به امّید وصالست
هرگز ز دلم عشق تو نقصان نپذیردکاین حسن جهانگیر تو در عین کمالست