گنج

شمارهٔ ۱۸۵

چه شبست یارب امشب که خروس صبح لالستکه مرا ز درد هجرانش ز جان خود ملالست
دل از انتظار صبحم بگرفت در شب تارمگر اختر سعادت ز فراق در وبالست
شب تار روشنم شد ز صباح روی جاناندل خسته خرّمی کن که ز پرتو جمالست
رخ او مه دو هفته قد او چو سرو رستهبه کنار آب حیوان و دو ابرویش هلالست
سر زلف او گرفتم شب دوش و خوش بخفتمدل من به خواب می‌گفت که این هم از خیالست
دلِ خسته، فکر باطل برو و ز سر به در کنشب وصل یار خواهی؟ چه تصوّر محالست
همه چیز را کمالی ز زوال نیست ممکنغم عشق روی جانان و کمال بی زوالست
چه کنم چو مرغ جانم ز غم فراق باریبه هوای وصل جانان ز جفا شکسته بالست
به دل جهان نه اکنون غم روی تست محکمبه دو چشم دوست عمری که اسیر زلف و خالست