گنج

شمارهٔ ۱۸

اوصاف تو کردیم همه ورد زبان رابر مهر تو کردیم سراسر دل و جان را
از دیده مرا آب روانست ز مهرتهم در سر مهر تو کنم روح و روان را
گر وی نظری افکند از مهر به حالمچون ذرّه به عیوق رساند دو جهان را
دانی سر و جان در ره عشقت که فدا کرد؟آن کس که نترسید چنین سود و زیان را
راهیست خطرناک درین بادیه رفتنلیکن خطری نیست درین، راهروان را
آنست که دل بردن ما پیش تو سهلستاینست که دلداده پسندد همه آن را
آوخ که بمردیم درین درد و کسی نیستکز لطف دوایی کند این درد نهان را
گر بگذرد از روی تلطّف برِ ما دوستدر دیده کنم جای چنان سرو روان را
هرکس که دو ابروی تو با غمزهٔ خون ریزبیند بکند جان سپر آن تیر و کمان را
انگشت تحیر بگزم چون که ببینماز قدرت معبود جهان ماه‌رخان را