گنج

شمارهٔ ۱۹

فدا کردم به غم‌های تو جان راکه دارد تازه غم‌هایت جهان را
از آن کردم فدا جان در ره عشقکز آن عاری نباشد رهروان را
چه باشد گر به سوی بی دلانتبه لطف خود بگردانی عنان را
اگر پیشم خرامی از سر نازبه دیده جا کنم سرو روان را
نثار مقدمت ای نور دیدهنشاید کرد جز روح و روان را
طبیب دل! چرا با تو نگویمبه عهد عشق تو درد نهان را
به جان تو که من باری شب و روزبه ذکر دوست گردانم زبان را
نگارینا چرا محروم داریز وصل جان فزایت دوستان را
به تیغ هجر جانم را بخستیبه رغمم شاد کردی دشمنان را
نمی‌دانم چرا در کوی عشقتجهان را نیست ره، باشد سگان را