شمارهٔ ۱۷
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مراچون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا
چند بفریبی به تقریر و به تحریرم دگراینچنین نادان نِیَم آخر تو میدانی مرا
شاهبازِ وصل ما در دست تو قدری نداشتکز هوا در دامت آوردی به آسانی مرا
زآتش دل همچو خاکم چند بر بادم دهیوز دو دیده در میان آب بنشانی مرا
من هم اوّل روز دانستم که در سودای توحاصلی دیگر نباشد جز پریشانی مرا
خاک ره گشتم که آویزم مگر در دامنتتا به کی جانا چو گَرد از دامن افشانی مرا
دردم از حد رفت بنشین یک دم ای جان و جهانکاندر این دردم تو درمانی تو درمانی مرا