گنج

شمارهٔ ۱۶

از چه می‌داری نگارینا بدین زاری مراکه‌م به هر عمری به خاطر در نمی‌آری مرا
من چو خاک راه گشتم در ره عشقت به جانتا مگر از روی لطف از خاک بَرداری مرا
زآتش عشقت منم خاکی روا داری که توبگذری از ما چو باد و زار بگذاری مرا
بار عشقت آتشی می‌افکند در ما چرامی‌گذاری همچو خاک ره بدین خواری مرا
آشنا بیگانه گشتم در وفاداری تواز چه رو آخر ز خود بیگانه می‌داری مرا
حاصل اندر عشق رویت ای صنم دانی که نیستشادی عالم تو را شد رنج و غمخواری مرا
بود پندارم که از غم گر مرا کاری فتدآن نگار بی وفا روزی کند یاری مرا
کی گمانم بود آخر کان طبیب درد منتندرستی خواهد او خود را و بیماری مرا
با همه جور و جفا کز تو کشیدم در جهانهم مگر رحمی کنی ضایع بنگذاری مرا