شمارهٔ ۱۶۹
دلم وصال تو را از جهان طلب کارستچرا که در غم هجران به کام اغیارست
دو دیدهٔ دل خود را به هم نیارم زدکه از فراق رخت تا به روز بیدارست
نباشدم دل خرّم چرا نمیدانممگر که خرّمی و عیش جمله با یارست
وصال یار که بودی همیشه پندارمهزار بار به دلبر مرا ز پندارست
فراق روی تو مشکل شدهست بر دل منچو بار نیست مرا بر در تو صد بار است
ز باغ وصل تو یک گل نچیدهام هرگزنصیب من به گلستان تو چرا خارست
رسید بوی بهار و دمید سبزهٔ جویبیا که موسم عیش و رواج گلزارست
به عمر نیست بسی اعتماد تا دانیمباش غرّه بدان کهم زرست و دینارست
هر آنکه کرد به خونابه مال جمع چه کردبه غیر از آنکه به هر دو جهان گرفتارست
کسی که بار سفر بست خواهد از منزلچه بهترست از آن کاو به ره سبکبارست