شمارهٔ ۱۶۸
نمیدانم دلم باری به درد او گرفتارستستم بر جان غمگینم همه زان شوخ عیارست
قد امید من دایم چو ابرویت خمی دارددل پر درد ما باری چو چشمان تو بیمارست
تو در خواب خوشی جانا و ما در آتش هجرانکسی داند چنین حالی که شب تا صبح بیدارست
به شادی میگذارد عمر، آن دلبر چه غم داردز مسکینی که در هجرش همیشه زار و غمخوارست
تو میدانی که من زارم به درد دل گرفتارمکه هر شب دیده بختم ز هجرانش گهربارست
دلا گرد جهان تا کی چنین سرگشته میگردیبیا و جان فروشی کن کنونت روز بازارست
مرا بر گلبن وصل تو بس خوش بود ایامیولی دانم نگارینا به جای گل کنون خارست
گرم خوانی ورم رانی به جای استادهام جاناچه کارم با خداوندی مرا با بندگی کارست
اگر با روی مهرویت دو چشم بخت من جانانظر با خود کند هرگز، به پیش تو گنه کارست
صبا از روی دلداری نگار شوخ ما روزیاگر حال جهان پرسد بگو بر کام اغیارست