شمارهٔ ۱۶۷
چو زلف تو جهان بس بی قرارستنپنداری که با کس پایدارست
دو زلف سرکش رعنات با ماچرا آشفته همچون روزگارست
نیفتادهست در دست کسی شادنگاری چون تو تا دست و نگارست
نیایم در شمار ای دوست زان رویکه عاشق در جهانت بی شمارست
ز نرگسهای سرمستت نگاراهنوز اندر سرت گویی خمارست
بهار آمد ز بلبل بشنو این صوتکه این موسم هوای سازگارست
جهان خرّم شد از باد بهاریکه گویی خُرّمی اندر بهارست