شمارهٔ ۱۷۰
از زلف خودم بویی بر دست صبا بفرستکشتی به جفا ما را بویی ز وفا بفرست
چون روز و شبم ساکن در کوی غمت جانااز کوی وصال خود هم بخش گدا بفرست
جانا چو زکات حسن بر مستحقست واجبمن مستحقم باری بی روی و ریا بفرست
گفتم به وصال خود دریاب دمی ما راگفتا که جهان و جان زودم به نوا بفرست
رنجور غم عشقم هستی تو طبیب دلدر درد گرفتارم دریاب و دوا بفرست
چون خیل خیال تو آورد شبیخونیبردند به یغما جان از وصل صفا بفرست
گفتا به جهان ما را سودای کسی در سرچون نیست برو عاشق از دور دعا بفرست
گفتم اگرم باشد رخصت که دهم جان رادر پای تو گفتا نه بنشین تو ثنا بفرست
ای دل هوس وصلش داری نشود ممکنمرغ دل سرگردان از روی هوا بفرست