گنج

شمارهٔ ۱۶۱

سهی سرو مرا بالا بلندسترُخش چون آتش و لبها چو قندست
رُخش چون آتش است و لب پر از قندبر آن آتش دل و جانها سپندست
در آن زلفین پیچاپیچ یارمدل مسکین چو مرغی پای‌بندست
خم طاق دو ابرویش کمانستسر زلفین پر چینش کمندست
تنم از بار عشقش زار گشتهدلم از درد هجرش مستمندست
چه پرسی حالم از دوران غدّارجفا بر من فزون از چون و چندست
جهان از آرزوی روی جانانجهانی را ز پیش دل فکنده‌ست