شمارهٔ ۱۶۰
سهی سرو مرا بالا بلندستلب جان بخش او خوشتر ز قندست
منم در عشق او نالان همانانمیداند شب هجران که چندست
کسی داند درازی شب هجرکه در زلف دلارامی به بندست؟
دل مسکین من در بام و در شامبه نار هر دو رخسارت سپندست
چرا آن دلبر نامهربانمدرخت مهر ما از بیخ کندهست
ندارد با من دلخسته یاریبه غایت سرکش و بدخو و تندست
چو بدخویی نباشد در جهان هیچمکن جانا که کاری ناپسندست