گنج

شمارهٔ ۱۵۹

مرغ جانم به سر کوی بتی در بندستبه نسیمی ز سر کوی وفا خرسندست
به کمانی که بود راست چو ابروی کجشتیر مژگانش تو گویی ز هواش افکنده‌ست
درد دل هست بسی زان لب و رخ بر دل منلاجرم چارهٔ درد دل ما گل قندست
مرغ عشق رخ دلدار به منقار قضاگوییا مهر رخش در دل ما آکنده‌ست
صبر گویند ضرورت بکن از صحبت یارکس چه داند شب ایام فراقش چندست
عقل گفتا برو ای دل به جهان سیری کنگفت نتوان که به زلفش دو جهان پابندست
این همه جور و جفا بر من مسکین ز چه روستچو تو دانی که جهان از دل و جانت بندست