شمارهٔ ۱۵۸
مرا رخسار مهرویی پسندستکه از زلفش مرا بویی پسندست
به ما باری نمیآید ز بد نیکتو را گر گفتِ بدگویی پسندست
بگفتم زلف او گیرم فرادستخطا گفتم مرا بویی پسندست
نه بوی و روی باشد حاصل از دوستبه دلبر خوی دلجویی پسندست
دل من در خم چوگان زلفشبه میدان جفا گویی پسندست
فغان و ناله و زاری درویشاگر بر هر سر کویی پسندست
تو را از جان جهان جوید که او رابه چشم دل نه هر رویی پسندست