گنج

شمارهٔ ۱۶۲

که آن لعل لب نوشین گزیده‌ستکه مهرت را به جان و دل خریده‌ست
کند منع من مسکین بی دلکسی کان روی مهوش را ندیده‌ست
بشد عمری که تا آن دلبر از مابسان آهوی وحشی رمیده‌ست
مگر آهو که مشک آید ز نافشبه گرد کوی آن مهرو چریده‌ست
دو دیده در رخ زیباش بستمکه وصلش لعل جانم را کلیدست
نهال قامتم از بار هجرانبه بستان فراق او خمیده‌ست
کسی حال من بی دل بداندکه طعم شربت هجران چشیده‌ست
دل و دست امید من یکی روزگلی از گلشن وصلش نچیده‌ست
اگرچه بار بسیارم به دل هستجهان در کوچهٔ عشقش خزیده‌ست