شمارهٔ ۱۵۲
دلم بربود و درمان نیست در دستوصال او مرا درمان دردست
ز هجرم اشک دیده گشته گلگونز دردم رنگ رو چون کاه زردست
ز من پرسد طبیب دردم آخرچنین بیمار هجرانت که کردهست
جوابش دادم ای جان بی وفاییز دوران سپهر لاجوردست
از آن رو دلبر من بی وفا شدکه بر جانم چنین زنهار خوردهست
به خاک ره نشستم من به بویشز زلفش نیستم جز باد در دست
کسی کاو را به عشق آرام باشدیقین دانم که از مردان مردست
جهان را بی وفایی گرچه رسمستبساط عهد گویی در نوردست