شمارهٔ ۱۵۱
چو شوق روی تو بِربودم اختیار از دستبرفت چون سر زلف تواَم قرار از دست
به دست بود مرا دامن نگار دریغکه برد چرخ جفا پیشهام نگار از دست
گرت رسد به گریبان دوستان دستیبگیر دامن یاران خود مدار از دست
اگر به دست تو افتد شبی سر زلفشمده دو زلف پریشانش زینهار از دست
خیال قامت دلخواه ما چو سرو سهیستبرفت از نظر ما و رفت یار از دست
به جان رسید دل من ز دست جور فراقجفا و جور ز بهر خدا بدار از دست
چو جان رسید به لب، دلبرم نظر فرمودچه حاصلم بود اکنون که رفت کار از دست
نه روزگار وفا کرد با من و نه نگارز دست رفت جهان را چو روزگار از دست
قرار و خواب و شکیبایی و جفا بردنبرفت از غم عشق تو هر چهار از دست