شمارهٔ ۱۵۰
دوشم گرفت از سر مستی نگار دستگفتم مدار زحمت و از من بدار دست
گفتا چرا ملول شدی از گرفت منگفتم از این سبب که ندارم به یار دست
عهدی کنیم تازه که در عهد عشق اوگر بر سرم زند ز غمش روزگار دست
من سر نپیچم از غم عشقش به هیچ رویگر گیردم ز روی تلطّف نگار دست
گفتا تو سر ببازی و داری به مهر پای؟گفتم اگر دهد به من خسته یار دست
آخر دوای درد دلم کن که در غمتبگسست در فراق تو ما را ز کار دست
کردم نثار خاک کف پات جان خویشجانا نمیدهد به از اینم نثار دست
سرو ارچه راستست و سرافراز در چمنلیکن قدش ببرد ز سرو و چنار دست
گوی دلم فتاد به میدان عشق اوآخر ببرد آن بت چابک سوار دست
شاه غمت به قصد دل من سوار شدآخر پیاده را چه بود با سوار دست
بر روی چون گلت نبود هیچ بلبلیاندر جهان چو بندهٔ مسکین هزار دست