شمارهٔ ۱۴۹
تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتادهستدلم از دوری او سخت حزین افتادهست
دیدهام حسن رخش دید و در او حیران شدراستی بر همه آفاق گزین افتادهست
بر من خسته دل آخر چه سبب بی جرمیخشم کردهست و بر ابروش به چین افتادهست
کام دل هست جدا دایم از این بی سر و پاعادت بخت من اینست و چنین افتادهست
از لب لعل دهد شب همه شب کام رقیباز چه رو با من بیچاره به کین افتادهست
بوسهای خواهم از او در عوضش جان خواهدای عزیزان چه کنم قصّه بدین افتادهست
مهر تو چون رود آخر ز دل و جان جهانعشق تو با دل من نقش نگین افتادهست