گنج

شمارهٔ ۱۴۸

بشد عمری که دارم بر خدا دستکه گیرد یک شبم وصل شما دست
ز دستم بر نمی‌خیزد جز این هیچکه بردارم ز هجرت بر دعا دست
ز بخت خود نمی‌دانم که یک شبدهد وصل نگارم گوییا دست
ز پای افتادم از هجران چه بودیگرم دادی ز وصلت مومیا دست
طبیب من تویی دردم فزون شدمدار آخر به دردم از دوا دست
به دیده خاک راهت را برُفتمندادم بهتر از این توتیا دست
جفا تا کی کنی بر زیردستانبدار ای نور دیده از جفا دست
وفاداری کنی زنهار مگذارزمانی از گریبان وفا دست
رقیب از من چه می‌خواهی خدا رابدار از دامن این بی نوا دست
قناعت گر کنی نفس ستمگرنباشد پادشا را بر گدا دست
به پای شوق پیمودم جهان رابگیر از روی دلداری مرا دست