گنج

شمارهٔ ۱۴۱۰

قافیه: ویی۹ بیت
در مشک نباشد چو سر زلف تو بوییمه را نبود چون رخ زیبای تو رویی
کی دل بشکیبد ز سر زلف دلارامچون صبر کند دیده‌ام از روی نکویی
صبرم تو مفرمای خدا را ز شب وصلزان رو که دل و عشق تو سنگست و سبویی
اندر سر میدان غمت ای دل و دینمعشق تو چو چوگان و دل خسته چو گویی
هرچند جفا بر من دلداده پسندیدل کم نکند از غم عشقت سر مویی
سرگشته دوان در طلبت سرو روانمباشد که بیابم ز سر زلف تو بویی
گرچه شب وصل تو به عالم نتوان یافتغافل نتوان بود چنین از تک و پویی
بر حال من خسته ترحم ننماییآن دل نتوان گفت بود آهن و رویی
از آب دو چشمم چو جهان خرّم و سبزستیک لحظه بیا بر سر کشت و لب جویی