گنج

شمارهٔ ۱۴۰۹

ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جوییز چه از خون جگر در طلب مهرویی
شب دیجور به امّید سحر بیدارمبو که از زلف تو آرد به دماغم بویی
تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدمدر سر کوی تو سرگشته منم چون گویی
گر زند ناوک دلدوزم از آن غمزه مستچه تفاوت کند از دست کمان ابرویی
کسی ندیده‌ست به عالم چو نگارم شوخیدلبری لاله رخی سنگ دلی مهرویی
مشکل اینست که دل برد ز دستم ناگاهنیست جز لطف وی‌ام در دو جهان دلجویی
گرچه برگشت چو بخت از من بیچاره هنوزنفروشم به همه ملک جهانش مویی