شمارهٔ ۱۴۰۷
آمد به مشامم ز سر زلف تو بوییواندر طلبت زد دل تنگم تک و پویی
من گشته چو گویی به جهان در تک و پویمباشد که بیابم ز سر زلف تو بویی
قدّت ز دو چشمم نشود دور نگارازان رو که کند سرو وطن بر لب جویی
گویند که صبرست دوای دل عاشقصبر دل عشّاق تو سنگست و سبویی
چون دل بشکبید ز دو لعل شکرینشچون صبر کند دیدهام از روی نکویی
از تاب دو چوگان سر زلف تو یاراسرگشتهٔ میدان تو گشتیم چو گویی
از گوی زنخدان تو سرگشته جهانیتدبیر چه باشد چو نبردم ز تو بویی