گنج

شمارهٔ ۱۴۰۶

مائیم و سر کوی تو جانا و گداییزان روی که درد دل ما را تو دوایی
جانی و جهان ای بت منظور خدا رازین بیش مکن از من دلخسته جدایی
با این همه خوبی و لطافت که تو داریعیبت همه اینست که بی مهر و وفایی
هرچند که از شدّت ایام زبونمباشد که به فریاد رسد لطف خدایی
هرچند تو را وعده کج هست نگاراباشد که چو سرو از در ما راست درآیی
آخر تو بدین قامت و بالای صنوبرتا چند دل از خلق جهانی بربایی
حدّیست جفا را و ز حد رفت خدا رابر جان من خسته جفا چند نمایی