شمارهٔ ۱۴۰۵
بربود از من دل دلرباییجز وصل او نیست دل را دوایی
درد دل من از جور یارستسر بکنَد هم روزی ز جایی
دیدم رخش را دانم که روزیاز دیده آید بر من بلایی
تشبیه کردم گل را به رویشدیدم ندارد چندان بقایی
کُشتی نگارا بیچارگان راواجب نباشد بی خون بهایی
ای دل بیا تا با هم بگوییمدرد دل خود از بی وفایی
تو پادشاهی لیکن نباشداندر جهانت چون من گدایی