شمارهٔ ۱۳۹۸
گذشت حسن نگارم ز حد زیبایینماند در دل تنگم از آن شکیبایی
بتیست گل رخ مه روی لیک بد مهرستبه سان ماه، رخش شب رُویست هر جایی
چو سرو بر لب جویست رُسته بر دل مانشسته بر سر راهیم تا تو باز آیی
ستمگرا مکن این جور بر من مهجورکه نیستم پس از این بر جفا توانایی
ز دست جور و جفایت جهان و ملک جهانخراب گشت تو را واجبست دارایی
به شکر آنکه بدین شاد و من شکسته دلمنظر به جانب این خسته کن خدارایی