شمارهٔ ۱۳۹۹
بیا جانا که دردم را دواییز جان مشتاقتم آخر کجایی
نمیبینم جهان را بی جمالتتو میدانی که نور چشم مایی
ندارم بی تو یک دم صبر و آرامبگو تا کی کنی از ما جدایی
تو جان رفتهای از بر، خدا رانه وقت آمد که بازم با تن آیی
اگر یک شب درآیی از درم شادبود در شأن من لطف خدایی
نیامد وقت آن جانا که از لطفعنان دوستی سویم گرایی
چرا بیگانهوش گشتی به یکبارکه برچیدی بساط آشنایی
نکردی رحمتی بر حال زارمنگارا پیشه کردی بی وفایی
تو سلطان جهانی من گدایتکنم از جانب وصلت گدایی