شمارهٔ ۱۳۹۲
هیچ در خاطرت آمد که دلم باز دهییا شبی مجلس انست به کرم ساز دهی
بنوازی دل مسکین مرا از شب وصلدر پس پرده زارم چو خود آواز دهی
شمع را نیست زبانی که بگوید آن روزهر دم آن به که زبانش به سر گاز دهی
یا بده کام دل من شبکی از سر لطفیا به جان تو که آن برده دلم باز دهی
بلبل دل به سر زلف تو در بند افتادوقت آن شد به گلستانش که پرواز دهی
سرو نازی به چمن گاهِ خرامیدن تستگرچه کام دل ما را ز سر ناز دهی
دل کبوتر بچهای بود و غم عشق تو بازتا به کی حلق کبوتر به دم باز دهی
بوسهای کرد تمنّا دلم از لعل لبتهم بده کام دلم گرچه به اعزاز دهی
ای جهان جان ز برای شب وصلست نگرگر دهی جان تو به وصل بت طنّاز دهی